پناهگاه امن خانه...


پناهگاه امن خانه
شانه‏ هایت، ستون محکمی است پناهگاه امن خانه را.
دست در دستانم که می‏گذاری، خون گرم آرامش، در کوچه رگ‏هایم می‏دود.
در برابر توفان‏های بی‏رحم زندگی می‏ایستی؛ آن‏چنان‏که گویی هر روز از گفت‏وگوی کوهستان‏ها باز می‏آیی.
لبخند پدرانه‏ ات، تارهای اندوه را از هم می‏دراند.
تویی که صبوری‏ات، دل‏های ناامید را سپیده‏ دم امیدواری است. مرام نامه دریا را روح وسیعت به تحریر می‏آید؛ آن هنگام که ابرهای دلتنگی، پنجره‏ های خانه را باران می‏پاشند.
آسمان همواره بوسه بر پیشانی بلندت را آرزومند است.



تصاویر عاطفی و زیبا از احساس پدر و فرزند



بابت تغییرعکس عذرمیخوام یه مشکلی پیش اومدبرای همین عکسو عوض کردم...



این پستو تقدیم میکنم به همه ی باباهای عزیزبه خصوص بابای خوب خودم

نظرات 4 + ارسال نظر
amir جمعه 26 اردیبهشت 1393 ساعت 23:55

دوستم از اوون کفشا که پای مردس داشت ازش یه مدت پیچوندم خیلی خووب بوود هرکاری میکردم دلم راضی نمیشد پس بدم
همین دیگه چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه
هاهاها شوخی بود خیلی متن عالیی بود تشکر

شماپسرااگرازاین جورکارا نکنیدجای بس تعجب است
خواهش میکنم

سهیت جمعه 26 اردیبهشت 1393 ساعت 18:41

ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻭﺧﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﻪ آﻗﺎﯾﯽ ﺍﻭﻣﺪﮔﻔﺖ ﮐﺮﻡ ﺿﺪﺳﯿﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻦ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ
ﺑﺎﺗﻤﺴﺨﺮ ﺍﺯﺵ پرﺳﯿﺪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺶ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﯾﺎ ﺧﺎﺭﺟﯿﺸﻮ ﻣﺮﺩﻩ ﮔﻔﺖ
ﺍﺯﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺯﺑﺮﺷﺪﻩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺻﻮﺭﺕ
ﺩﺧﺘﺮﻣﻮ ناﺯ ﮐﻨﻢ ﺧﺎﺭﺟﯿﺸﻮ بﺪﻩ .....
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﺎﺑﺎﻫا

وااااااای عالی بودبسیارزیباممنون ازاین متن زیبا

حمزه ای جمعه 26 اردیبهشت 1393 ساعت 14:25

تو دنیا تیکه انداختن ها و لبخندها و معرفت پدرم رو با هیچکس و هیچ چیز عوض نمی کنم.اگر حوصله داشته باشه و شروع کنه به خندوندن آدم باید سه چهار ساعت بخندی....بابایی دمت گرم .....راستی نوشتتون احساسی و قشنگ بود.ممنون از شما...پناهگاه امن خانه واقعا توصیفی قشنگ و آرایه دار هست.

بابای منم خیلی شوخه عاشق کارهاشم
خواهش میکنم
راستی این متنو من ازجایی کپی کردم نوشته ی خودم نیس درسته یه چیزایی مینویسم ولی دیگه دراین حدم استعدادندارم

راضیه جمعه 26 اردیبهشت 1393 ساعت 13:08

شب بودوماه واختر و شمع ومن وخیال خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود
در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود
درعالم خیال به چشم آمدم پدر کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود
موی سیاه او شده بود اندکی سپید گویی سپیده از افق شب دمیده بود
یاد آمدم که در دل شبها هزار بار دست نوازشم به سر و رو کشیده بود
از خود برون شدم به تماشای روی او کی لذت وصال بدین حد رسیده بود
چون محو شد خیال پدر از نظر مرا اشکی به روی گونه زردم چکیده بود
سهراب سپهری

موی سیاه اوشده بوداندکی سپیدگویی سپیده ازافق شب دمیده بود....
خیلی قشنگه راضیه جونم ممنون

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد