یک لحظه تامل...

سلام ب روی ماهتون،ب چشمون سیاهتون 

 

       

 

این عکسه مال پاراالمپیک  2010  امریکاس. 

قضیه از این قراره ک اینجا ی مسابقه دو  بین بچه های معلول ذهنی برقراره و نزدیک خط پایان هم هست.وقتی این بچه ها دارن ب خط پایان میرسن یکیشون میخوره زمین.ولی اونای دیگه از خط پایان رد نمیشن.بلکه برمیگردن و دست دوستشونو میگیرن و بلندش میکنن.بعد خوشحال و خندون باهم از خط پایان رد میشن.... 

میبینین...اینا از بعضی از ماها بیشتر میفهمن...  

 

تشکر ویژه از دکتر فرهاد سیف بابت عکس

بانوی کوچ کرده من

با تشکر از آقای اسماعیلی بابت متن. 

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم!

دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟

پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟

دختر : واااای... از دست تو!!!

پسر: باشه... باشه...ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟
...
دختر : اه... اصلا باهات قهرم.

پسر: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟

دختر: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟

پسر: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .

دختر: ... واقعا که...!!!

پسر: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟

دختر: لوووووووس...

پسر: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !

دختر: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟

پسر: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی نقطه ضعف میدی دست من!

دختر: من از دست تو چی کار کنم...

پسر: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن بیست و یکم من!!!

دختر: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.

پسر: صفای وجودت خانوم .

دختر: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون... برای سرک کشیدن توی مغازه های کتاب فروشی و ورق زدن کتاب ها... برای بوی کاغذ نو... برای شونه به شونه ات راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه... آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!

پسر: می دونم... می دونم... دل منم تنگه... برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای بستنی های شاتوتی که با هم می خوردیم... برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش بودم...!

دختر: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟

پسر: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!

دختر: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده... وقتی توی دستام گره می خوردن... مجنون من.

پسر: ...

دختر: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟

پسر: ......

دختر: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن...

پسر: .........

دختر: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم...

پسر: خدا ن... (گریه)

دختر: چرا گریه می کنی...؟؟؟

پسر: چرا نکنم...؟! ها!!!؟

دختر: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه... جلوی این همه آدم... بخند دیگه...، بخند... زود باش بخند.

پسر: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکاموکنار بزنه که گریه نکنم ؟

دختر: بخند... وگرنه منم گریه می کنما .

پسر: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمیتونم بخندم .

دختر: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟

پسر : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد... ولی امسال برات کادوی خوب آوردم.

دختر:چی...؟ زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد.

پسر: ...

دختر: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟

پسر: برات... کادددووو...(هق هق گریه)... برایت یک دسته گل رُز!،
یک شیشه گلاب!
و یک بغض طولانی آوردم...!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره...!
اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
نه... اشک و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چنداندور...
امان... خاتون من!!!تو خیلی وقته که...
آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من....
دیگر نگران قرص های نخورده ام... لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم نباش...!
نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...!
بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم...!

 

سه سیبی که دنیا را متحول کرد

 

 

ولی خدایی دوسیب بهتر متحول می کنه؟؟؟؟؟(اهل عرفان گرفتن من چی گفتم)

واقعیت هایی در مورد عمو آلبرت

 

1- او با سری بزرگ متولد شد

 

وقتی انیشتن به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی که مادر وی تصور می کرد، فرزندش ناقص است، اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه های طبیعی بازگشت.

 

2- حافظه اش به خوبی آنچه تصور می شود، نبود

 

مطمئنا انیشتین می توانسته کتابهای مملو از فرمول و قوانین را حفظ کند،اما برای به یاد آوری چیز های معمولی واقعا حافظه ضعیفی داشته است. او یکی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای این فراموشکاری، مختص دانستن آن [تولد] برای بچه های کوچک بود.

 

3- او از داستانهای علمی- تخیلی متنفر بود

 

اینیشتین از داستانهای تخیلی بیزار بود. زیرا که احساس می کرد ،آنها باعث تغییر درک عامه مردم ازعلم می شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چیز هایی که حقیقتا نمی توانند اتفاق بیفتند میدهد.

 

به بیان او من هرگزدر مورد آینده فکر نمی کنم، زیراکه آن به زودی می آید. به این دلیل او احساس می کرد کسانی که بطور مثال بشقاب پرنده ها را می بینند باید تجربه هایشان را برای خود نگه دارند

 

4- او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد

 

درسال 1895 در سن 17 سالگی، انیشتن که قطعا یکی از بزرگترین نوابغی است که تا کنون متولد شده، در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تکنیک سوییس رد شد.

 

در واقع او بخش علوم و ریاضیات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقیمانده، مثل تاریخ و جغرافی رد شد. وقتی که بعدها از او در این رابطه سوال شد؛ او گفت: آنها بی نهایت کسل کننده بودند، و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات را در خود آحساس نمی کرد.

5 - علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت

 

انیشتن در سنین جوانی یافته بود که شصت پا باعث ایجاد سوراخ در جوراب می شود. سپس تصمیم گرفت که دیگر جوراب به پا نکند و این عادت تا زمان مرگش ادامه داشت. علاوه بر این او هرگز برای خوشایند و عدم خوشایند دیگران لباس نمی پوشید، او عقیده داشت یا مردم او را می شناسند و یا نمی شناسند. پس این مورد قبول واقع شدن [آن هم از روی پوشش] چه اهمیتی میتواند داشته باشد.

 

6- او فقط یکبار رانندگی کرد

 

انیشتن برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه، از راننده مورد اطمینان اش کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین اورا هدایت می کرد، بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان،شنوندگان حضور داشت. انیشتن، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده اش، بطور دقیقی آنها را حفظ می کرد.

 

یک روز انیشتن در حالی که در راه دانشگاه بود، باصدای بلند در ماشین پرسید: چه کسی احساس خستگی می کند؟

 

راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتن سخنرانی کند،سپس انیشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.

 

عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود. انیشتن تنها در یک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد.

 

او قبول کرد، اما کمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسیده شود، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.

 

به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتن درست از آب در آمد.دانشجویان در پایان سخنرانی انیشتین جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.

در این حین راننده باهوش گفت سوالات بقدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ گوید"سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد،به حدی که باعث شگفتی حضار شد.

 

7- الهام گر او یک قطب نما بود

 

انیشتن در سنین نوجوانی یک قطب نمابه عنوان هدیه تولد از پدرش دریافت کرده بود.

وقتی که او طرز کار قطب نما را مشاهده می نمود، سعی می کرد طرز کار آن را درک کند. او بعد از انجام این کار بسیار شگفت زده شد. بنابر این تصمیم گرفت علت نیروهای مختلف در طبیعت را درک کند.

 

8- راز نهفته در نبوغ او

 

بعد از مرگ انیشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقیقات برداشته شد.

اما اینکار بصورت غیر قانونی انجام شد. بعدها پسر انیشتن به او اجازه تحقیقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.

 

یادتون باشه...

سلام ب هم کلاسی های گلم +

 

امیدوارم امتحانو خوب داده باشین.چه با تقلب،چ بدون تقلب.مهم نیته 

یادتون باشه ارزشیابی اساتید رو انجام بدین.درضمن کلاس جبرانی خانم بهنام برای پسرا افتاد دوشنبه هفته دیگه 1-3 . 

 

Good luck

پناهگاه امن خانه...


پناهگاه امن خانه
شانه‏ هایت، ستون محکمی است پناهگاه امن خانه را.
دست در دستانم که می‏گذاری، خون گرم آرامش، در کوچه رگ‏هایم می‏دود.
در برابر توفان‏های بی‏رحم زندگی می‏ایستی؛ آن‏چنان‏که گویی هر روز از گفت‏وگوی کوهستان‏ها باز می‏آیی.
لبخند پدرانه‏ ات، تارهای اندوه را از هم می‏دراند.
تویی که صبوری‏ات، دل‏های ناامید را سپیده‏ دم امیدواری است. مرام نامه دریا را روح وسیعت به تحریر می‏آید؛ آن هنگام که ابرهای دلتنگی، پنجره‏ های خانه را باران می‏پاشند.
آسمان همواره بوسه بر پیشانی بلندت را آرزومند است.



تصاویر عاطفی و زیبا از احساس پدر و فرزند



بابت تغییرعکس عذرمیخوام یه مشکلی پیش اومدبرای همین عکسو عوض کردم...



این پستو تقدیم میکنم به همه ی باباهای عزیزبه خصوص بابای خوب خودم

میلادامام علی(ع)مبارک...


آرامشم راباتومی یابم

علی جان،پنجره دلم رابه روی صحن وجودآسمانی ات می گشایم وخویش رااسیرکمندشوق آفرین عشقت می کنم،ای هم زبان بهترین دقایق حیات،باتوسخن میگویم که پیاله حیات مرا،ساقی بزم شورانگیزخیال تولبریزساخته وخاکستروجودم راآتش عشق توبربادداده است.علی جان،درخشش طلیعه باشکوه وجودتوازپشت کوهسارچشمان همیشه مشتاق ما،شکوفایی گل های آفرینش رابرایمان به ارمغان می آورد،آنگاه که نم نم بارن لطیف مهرتوبرصفحه دلمان جاری می شود.نسیم مهرورزی باتو،درآسمان قلبمان وزشی آرام ازسرمی گیردوعطردل انگیزکوچه باغ های آرام اندیشه مطهرت رابه ماهدیه می کند.علی جان،درکلاس مهرتو،گل های سرخ باغ دل بستگی، شکوفا می شودوعطربنفش سادگی وخلوصت،هم دم نفس های زندگی،به روح پرتلاطم انسانی ات آرامش می بخشد.


 شعر درباره امام علی, شعر ولادت حضرت علی



سلام به همه

راستش اومدم وبلاگ دیدم پستی برای تبریک میلادمولامون نیس گفتم اگرچه باتاخیرولی حیفه که این میلادرو به شمادوستان تبریک نگفت


ولادت امام علی(علیه السلام)والبته روزمرد روبه شماهمکلاسی های گرامی تبریک میگم.

اسلاید واژه شناسی

سلام! اسلاید واژه شناسی رو براتون گذاشتم!اصلا دوست نداشتم پست درسی بزارم ولی خب درخواستی..دلیل اینکه پست نمیزارم این ک نمیدونم من قاطی کردم،وبلاگ قاطی کرده،مدیروبلاگ،نماینده ارشد،اینترنتم،مرورگر درهرصورت نه لینک میتونم بدم نه رنگ نوشته عوض کنم نه شکلک کلادستم بسته است( چرااا واقعا چرااا؟؟؟ )..دعاکنید زودتر خوبشه..

اینم اسلاید..

 

 Download Link


دوستان لینک اصلاح شد.هر چند که مشکلی نداشت.

برای دانلود دانلود با سرعت پایین رو انتخاب کنید

عشق از نگاه مردان دنیا

طبق آخرین آمار 

 مردان امریکایی:دوبار عاشق میشوند_اعتقادی ب ازدواج ندارند_ب صورت ناخوداگاه عشق اولی را بیشتر از عشق دومی دوست میدارند. 

 

مردان اروپایی:دوبار عاشق میشوند_ب ندرت اعتقادی ب ازدواج دارند_درنظرشان عشق دومی ب اولی ارجح است. 

 

مردان ایرانی:ب نیت 14معصوم(ع)14بار  عاشق میشوند_اعتقاد شدیدی ب ازدواج دارند ب طوری ک ب صورت میانگین 2بار ازدواج میکنند_بعد از ازدواج رابطه ی خودرا با 12 عشق دیگر خود حفظ کرده و آنهارا در مخاطبین گوشی خود ب ترتیب سیستر1-12  نام گذاری میکنند_مادر خود را درهر حالت از همه بیشتر دوست دارند 

 

عیدتون مبارک