سید حمید میر افضلی معروف به سید پا برهنه.
از بزن بهادرهای محل بود همه ازش حساب می بردن.رفقای ناجوری داشت.یه روز مادرش از خونه بیرونش می کنه و میگه تا آدم نشدی برنگرد.میاد تو محل میبینه یکی از رفقای کامیون دارش بار زده به سمت جنوب حمید هم همراهش میره.تو راه نزدیکای جنوب میبینه از وانت جلویی که یه زنه پشت نشسته بوده خوده زنه بچه ی تو بغلش رو پرت می کنه تو جاده هر طوری هست جلوی وانت رو میگیرن حمید از زنه میپرسه این چه کاری بود کردی؟زنه میگه من یازده ماه اسیر عراقی ها بودم این بچه رو از سربازای عراقی دارم.حمید می افته به خاک و گریه می کنه.برمی گرده تهران از مادرش حلالیت می گیره میره پیش رفقاش و بهشون میگه بچه ها ناموسمون در خطره بیاد بریم جبهه.....راهی جبهه میشه ولی وقتی میرسه تو مناطق جنگی دیگه کفش به پاش نکرد دلیل این کارش رو می گفت این خاک مقدسه بی احترامیه با کفش روش راه رفت....به خاط همین هم به سید پابرهنه معروف شد.........تا بالاخره یه روز با شهید همت که با هم سوار یه موتور بودن هردو با هم به شهادت میرسن..........سلام بر آنهایی که از نفس افتادند تا ما نفس بکسیم....
خیلی متاثر شدم.
ممنون محسن جون
چاکر حاج سعید
آقای حمزه ای فوق العاده بود..مرسی..بازم از این پست ها بذارید
خواهش می کنم.چشم حتما
ghashang bood
حاج امیر فدا مدا